این یکی هم حال گیری بدی نبود!
پیارسال، یه روز چهار شنبه صبح که هنوز هوا گرم بود و زنگ اول هم زبان فارسی داشتیم، پنکه رو روشن کردیم. چشمتون روز بد نبینه
! یهو دیدیم انگار که سقف بخواد بریزه، داره بارون گچ میاد
!!! بچه هایی که ردیف وسط نشسته بودن از سر تا پا پر گچ شده بودن. ولی خدا رو شکر من که ردیف وسط نبودم، اصلا گچی نشدم
. نیمکت ها که کاملا کاملا سفید شده بودن.
همون موقع معلممون اومد و تا این وضع رو دید، شروع کرد به جیغ و داد ( همون طور که در پست قبل گفتم خداییش اصلا نمی شه با معلمای زن شوخی کرد). فکر کرده بود ما از عمد واسه اینکه کلاسو بهم بریزیم این کارو کردیم
. بلند شد رفت معاونمونو آورد. حالا هر چی بچه ها قسم می خوردن که: بابا! ما روحمون هم خبر نداشت و احتمالا کار این سال بالایی هاست که دیروز تا ساعت ۳ کلاس داشتن
، مگه اینا باور می کردن
؟! خلاصه همون موقع خدمتگزار زنمون هم اومد و شروع کرد به نفرین کردن که: من دیگه پیر شدم، دست و پام درد می کنه، شما ها همه ش می خواین منو اذیت کنین، مگه من چقد توان دارم که اینا رو پاک کنم و ...!!! معاون و معلم هم که اینا رو شنیدن، گفتن: خانوم ... شما چرا خودتونو به زحمت بندازین؟! خودشون تمیز می کنن (چشمشون کور، دنده شون نرم)
. خلاصه بچه ها هم رفتن کهنه ی خیس آوردن و شروع کردن به تمیز کردن نیمکت هاشون. جاتون اصلا خالی نبود! از ترکیب آب و گچ تحریر، یک بوی گوسفندی (البته گلاب به روتون
) تو کلاس راه افتاد که نگو و نپرس
!
با همه ی این مشکلات، بچه ها نه تنها ناراحت نشده بودن، که خوششون هم اومده بود
(حتی اونایی که قربانی این شیطنت شده بودن). آخه هم ۳ نفر حرص خورده بودن، هم نیم ساعت از کلاس شیرین زبان فارسی هدر شده بود...![]()
اوایل سال من ماجرا رو برای بچه ها تعریف کردم. تصمیم گرفتیم نقشه رو یه روز شنبه تو کلاس Red Code به اجرا در بیاریم
. آخه تنها کسی بود که اون روز، ساعت اول با یه دبیر مرد کلاس داشت. خلاصه Nimda یه پنج شنبه بعد از ساعت ۱ موند و تمام این گچ های پودر شده ی تخته ها رو جمع کرد و ریخت رو پره های پنکه سقفی کلاس Red Code
. شنبه که شد، Red Code که ردیف وسط (دقیقا زیر پنکه
) می شینه، جاشو با یکی از بچه های کنار دیوار عوض کرد
. وسط کلاس یکی از بچه ها به نیمکت آخری ها گفت که پنکه رو روشن کنند، چون خیلی گرمش بود! باقی ماجرا رو دیگه میتونین حدس بزنید
. آقا معلم شروع می کنه به کارآگاه بازی: اول پیله می کنه که کار همون دختره است که پنکه رو روشن کرده
. بعد که بچه ها ازش دفاع کردن، پیله می کنه که کار اونیه که گفته پنکه رو روشن کنن. خلاصه با جر و بحث بیخودی، اعصاب اون بیگناه رو هم حسابی خورد کرد
.
حالا قسمت ناراحت کننده ی ماجرا اینجاست که دبیره اصلا گچی نمی شه
!!! داشته تو کلاس قدم می زده، و همون لحظه که دختره می گه پنکه رو روشن کنید، اون از زیر پنکه رد می شه و می ره پای تابلو می ایسته. شانس که نداریم
!!! اتفاقا اون روز یه پیرهن تیره هم تنش بوده، و گچ ها به خوبی می تونستن روش مشخص باشن! ولی بازم به هدر دادن کلاس و حرص دادن معلم می ارزید
!
این پست احتیاج به یه ذره توضیحات اضافه راجع به مدرسه مون داره. ببخشید اگه حوصله تون سر می ره!
مدرسه ی ما، از دو تا ساختمون سه طبقه جدا از هم تشکیل شده. یکیش ساختمان دبیرستانه (تو پست اول راجع بهش صحبت کردم) که کلاس های اول و دوم، آزمایشگاه ها، اتاق های زیراکس، مشاوره و کامپیوتر، دفاتر مدیریت و معاونت، کتابخونه و نمازخونه اونجا هستن. اون یکی ساختمان پیش دانشگاهیه که کلاس های سوم و پیش، سالن کنفرانس و اتاق IT اونجا هستن. هر ساختمون هم واسه خودش آبدارخونه و دفتر دبیران جداگانه داره. ما به دفتر دبیرستان می گیم:"دفتر خانوما"، و به دفتر پیش می گیم: "دفتر آقایون". البته این جا دو نکته ی قابل توجه وجود داره
:
1 – همیشه تو دفتر خانوما، یه تعدادی آقا
هم پیدا می شن که یا خیلی اوا خواهرن، یا حالشو ندارن برن اونور (همین ور راحت ترند)
.
2 – همیشه تو دفتر آقایون، یه تعدادی خانوم
هم پیدا می شن که یا خیلی اعتماد به نفسشون بالاست، یا زیادی خودشونو تحویل می گیرن و فکر می کنن از آقایون بهترن
، یا فکر می کنن چون کلاس های پیش رو درس می دن، براشون افت کلاس داره که برن اونور قاطی معلمای اول و دوم بشینن، یا حالشو ندارن بیان اینور (همون ور راحت ترند)
.
خب حالا:
تو مدرسه ی ما، زنگ تفریح اول به معلما چای و صبحونه داده می شه که اغلب شامل نون، پنیر و خیار می شه
. یه روز که ما خیلی دلمون پر بود، تصمیم گرفتیم این چای رو کوفتشون کنیم. نشستیم و عقل های کرم خورده مونو روهم گذاشتیم که چی بریزیم تو چایشون
؟ Trojan انواع قرص های تهوع آور، خواب آور، اسهال
(گلاب به روتون) و ... رو پیشنهاد کرد. Red Code هم انواع عرقیجات بد طعم و بو رو پیشنهاد داد. ولی به این نتیجه رسیدیم که نمک
از همه در دسترس تر، بی دردسرتر و کاری تره! وقتی خوب فکر کردیم، دیدیم معلمای زن، خیلی بی جنبه ن و قشقرق راه می اندازن
. پس باید بریزیم تو چای مردا
.
یه کمی نمک (در حد یه نمکدون) بردم مدرسه. یه ربع آخر زنگ اول رو پیچوندیم و جلوی در آبدارخونه کمین کردیم. تا خدمتگزار مدرسه اومد بیرون، Trojan در یک حرکت انتحاری خودشو پرت کرد و نمک ها رو خالی کرد تو کتری. زنگ که خورد، نوبتی جلوی دفتر کشیک دادیم و توشو دید زدیم. ولی دریغ از ذره ای تغییر که در صورت معلما ایجاد بشه
! Nimda گفت که خیلی کم بوده و باید بیشتر بیارم. حیف این نمک ید دار که رفت تو شیکم اینا
! منم یه بسته نمک (از اونا که پاکتشون زرده) بردم. یه ربع آخرو با Trojan پیچوندیم و رفتیم اونور. یه سرک تو آبدارخونه کشید و گفت: خدمتگزار داره خیار پوست می کنه
! بعد بی صدا سر اینکه کی بره اونو از آبدارخونه بکشه بیرون، با هم دعوا کردیم و من باختم. رفتم جلو و گفتم: سلام
. خانوم ... کارتون دارن. گفتن برین اون ساختمون. به نظرم باید چند تا کارتونو جا به جا کنید. اون بیچاره هم ول کرد و رفت. Trojan هم پرید و کل بسته رو خالی کرد تو کتری
!!!!! من شوکه شده بودم
! گفتم: مگه می خوای بکشیشون؟ خندید و گفت: عیبی نداره. اینایی که من می بینم. اینجوری نمی میرن
!
خیلی دلم واسه خدمتگزاره سوخت!!! همه ش نگران بودم که مبادا شور شدن چای ها رو بندازن گردن این بیچاره
! ولی Nimda گفت: این از بس آدم خوبیه
، هیچ کس فکر نمی کنه تقصیر این باشه. میدونن که کار بچه هاست.
زنگ که خورد، اون دو تا هم اومدن. وایسادیم جلوی دفتر و وانمود کردیم داریم با هم حرف می زنیم. صحنه ی جالبی بود
! با همون قلپ اول همشون نفله شدن
!!! خدمتگزار هم سریعا همه چای ها رو برگردوند و مجبور شد از اول درست کنه. ما هم با احساس پیروزی برگشتیم تا به امتحان مستمر زنگ بعدمون گند بزنیم
!!!
من خودم شخصا با این یکی کلی حال کردم! شما چطور؟؟؟!!!
ایده ی این کارو اول سال از یکی از بچه ها گرفتم. روز اول مهر بود. دختره یه خودکار فشاری گرفته بود دستش و به هر کی می رسید، بهش میگفت: "ببین خودکارم خراب شده
، سرش رو فشار میدم، تو نمیره! تو میتونی درستش کنی
؟" ... فشار دادن همان و برق گرفتگی همان! بعضی ها که بی جنبه بودن، جیغ می کشیدن و خودکارو پرت میکردن اونور. ولی من یکی که کلی حالیدم و نیشم تا ته باز شد...![]()
!!!
خلاصه با بر و بچ رفتیم یه دونه از همینا از لوازم تحریری نزدیک مدرسه مون خریدیم. حالا مشکل این بود که چه جوری خودکار رو بدست مقتول برسونیم که شک نبره؟ دیدیم بهترین راه اینه که یواشکی بریم تو دفتر دبیران و بذاریم لای دفترش
. خودش یه خودکار لای دفترش داشت و می دونستیم که اگه اون یکی نباشه، حتما از این استفاده می کنه
!
این مفلوک، خودکارو زنگ تفریح، تو دفتر کشف و امتحان می کنه، و این جور که عوامل نفوذی خبر رسانی کردن، نقشه ما کاملا با موفقیت اجرا می شه
. تازه، طرف کلی هم خوشش میاد و اینو رو همکاراش هم امتحان می کنه
!!!
زنگ بعدش میاد تو کلاس Red Code و خودکارو به بچه ها نشون می ده و می ذاره امتحانش کنن. ازشون می پرسه:" بچه ها این خودکار مال کیه؟". خوب طبیعتا کسی جواب نمیده. اونم هی می پرسه:" مال هیشکی نیست؟ بندازمش بیرون؟ ناراحت نمی شین؟". خنگ خدا فکر می کرده با این تهدید ما خودمونو نشون میدیم
!!! Red Code تمام مدت با نیش باز (آخه هر کار می کرده، بسته نمی شده
!) ماجرا رو تماشا می کرده. در آخر هم طرف خودکارو می ذاره تو جیبش و برمی داره واسه خودش
.