خب این شما و این هم ماجرای یکی از کارهای جالبمون:
مدرسه ی ما سه طبقه است (همکف رو هم حساب کنین).کلاس های دوم، طبقه ی دوم هستن. راهروی این طبقه یک در نرده ای آهنی بزرگ داره که وقتی مدرسه تعطیل می شه، خدمتگزار مدرسه قفلش می کنه. ما بعد از کلی حساب کتاب و نقشه کشی، تصمیم گرفتیم روز دوشنبه ۲۰/۱/۱۳۸۶که ساعت۱تا ۳کلاس داریم، با یه قفل درست و حسابی قفلش کنیم
!
اون روز هممون استرس عجیبی داشتیم. نتونستیم به درس ها خوب گوش کنیم. اگه گیر می افتادیم، معلوم نبود چه بلایی سرمون می آوردن
! دو تا قفل از خود مدرسه کش رفته بودیم. می خواستیم قفل بزرگه رو بزنیم که به راحتی باز نشه، ولی چون یه قفل توی جاقفلی بود، مجبور شدیم از کوچیکه استفاده کنیم. خلاصه ساعت۱۴:۳۰ به هر فلاکت و دوز و کلکی بود، معلم ها رو پیچوندیم و از کلاس ها زدیم بیرون. راهرو خلوت بود ولی هر لحظه امکان بیرون اومدن بچه ها وجود داشت. همه جا رو به دقت بررسی کردیم و ساعت ۱۴:۴۰ قفل رو زدیم و خودمون رو پرت کردیم تو کلاس هامون
!
چند دقیقه بعد سر و صدای بچه ها از توی راهرو بلند شد
. توطئه با موفقیت ماسیده بود
. همه بچه ها و معلم ها ریخته بودن تو راهرو. ما همچنان تو کلاس ها موندیم.اولش همه معلم ها ذوق کرده بودن و می خندیدن
! بچه ها که کف کرده بودن و با موبایلاشون از قفل در عکس و فیلم می گرفتن
! ما همه داخل راهرو حبس شده بودیم، ولی یکی از بچه ها بیرون در مونده بود. دو سه تا دسته کلید آورده بود و نشسته بود یکی یکی کلیدها رو تو قفل امتحان می کرد. چه بیکار
! با هر کلیدی که به قفل نمی خورد، بچه ها سوت و هورا می کشیدن و دست می زدن
. ما تو دلمون هر هر بهش می خندیدیم
. مسئولین مدرسه به این نتیجه رسیده بودن که قفل شخصیه و مال مدرسه نیست
. دیگه ساعت ۳ گذشته بود. بچه ها نگران سرویس هاشون بودن و مامان ها هم نگران بچه هاشون. تلفن ها شروع شد. از اون طرف معلم ها حوصله شون سر رفته بود و تصمیم گرفته بودن خودشون دست به کار بشن
!
سه نفر از آقایون شروع کردن به تکون دادن در
. وقتی هیچ نتیجه ای نگرفتن، یکیشون شروع کرد به لگد کوبیدن به در. بازم هیچ نتیجه ای نگرفت
. بعد نشست و با دست به قفل ور رفت. فایده نداشت
. حتی با سنجاق سر هم نتونست قفل رو باز کنه
. یکی از خدمتگزاران مدرسه، با پیچ گوشتی و انبر دست افتاد به جون قفل. بیچاره فقط خودشو خسته کرد
. دیگه همه معلم ها عصبانی و قرمز شده بودند
. هوای سالن هم که دست کمی از جهنم نداشت. مسئولین مدرسه هم الهی شکر هیچ تلاشی نمی کردن. اصلا اهمیتی نمی دادن. ساعت ۳:۳۰ خدمتگزار مدرسه پیداش شد و قفل رو شیکوند و همه رو نجات داد.
حالا تصور کنین اگه قفل بزرگه رو زده بودیم چی می شد
. خدا رو شکر که هیچ کس نفهمید کار ماست
. هنوز هم که هنوزه، احدی به ما شک نبرده
!