86/06/17
۴ - نمک در چای
این پست احتیاج به یه ذره توضیحات اضافه راجع به مدرسه مون داره. ببخشید اگه حوصله تون سر می ره!
مدرسه ی ما، از دو تا ساختمون سه طبقه جدا از هم تشکیل شده. یکیش ساختمان دبیرستانه (تو پست اول راجع بهش صحبت کردم) که کلاس های اول و دوم، آزمایشگاه ها، اتاق های زیراکس، مشاوره و کامپیوتر، دفاتر مدیریت و معاونت، کتابخونه و نمازخونه اونجا هستن. اون یکی ساختمان پیش دانشگاهیه که کلاس های سوم و پیش، سالن کنفرانس و اتاق IT اونجا هستن. هر ساختمون هم واسه خودش آبدارخونه و دفتر دبیران جداگانه داره. ما به دفتر دبیرستان می گیم:"دفتر خانوما"، و به دفتر پیش می گیم: "دفتر آقایون". البته این جا دو نکته ی قابل توجه وجود داره
:
1 – همیشه تو دفتر خانوما، یه تعدادی آقا
هم پیدا می شن که یا خیلی اوا خواهرن، یا حالشو ندارن برن اونور (همین ور راحت ترند)
.
2 – همیشه تو دفتر آقایون، یه تعدادی خانوم
هم پیدا می شن که یا خیلی اعتماد به نفسشون بالاست، یا زیادی خودشونو تحویل می گیرن و فکر می کنن از آقایون بهترن
، یا فکر می کنن چون کلاس های پیش رو درس می دن، براشون افت کلاس داره که برن اونور قاطی معلمای اول و دوم بشینن، یا حالشو ندارن بیان اینور (همون ور راحت ترند)
.
خب حالا:
تو مدرسه ی ما، زنگ تفریح اول به معلما چای و صبحونه داده می شه که اغلب شامل نون، پنیر و خیار می شه
. یه روز که ما خیلی دلمون پر بود، تصمیم گرفتیم این چای رو کوفتشون کنیم. نشستیم و عقل های کرم خورده مونو روهم گذاشتیم که چی بریزیم تو چایشون
؟ Trojan انواع قرص های تهوع آور، خواب آور، اسهال
(گلاب به روتون) و ... رو پیشنهاد کرد. Red Code هم انواع عرقیجات بد طعم و بو رو پیشنهاد داد. ولی به این نتیجه رسیدیم که نمک
از همه در دسترس تر، بی دردسرتر و کاری تره! وقتی خوب فکر کردیم، دیدیم معلمای زن، خیلی بی جنبه ن و قشقرق راه می اندازن
. پس باید بریزیم تو چای مردا
.
یه کمی نمک (در حد یه نمکدون) بردم مدرسه. یه ربع آخر زنگ اول رو پیچوندیم و جلوی در آبدارخونه کمین کردیم. تا خدمتگزار مدرسه اومد بیرون، Trojan در یک حرکت انتحاری خودشو پرت کرد و نمک ها رو خالی کرد تو کتری. زنگ که خورد، نوبتی جلوی دفتر کشیک دادیم و توشو دید زدیم. ولی دریغ از ذره ای تغییر که در صورت معلما ایجاد بشه
! Nimda گفت که خیلی کم بوده و باید بیشتر بیارم. حیف این نمک ید دار که رفت تو شیکم اینا
! منم یه بسته نمک (از اونا که پاکتشون زرده) بردم. یه ربع آخرو با Trojan پیچوندیم و رفتیم اونور. یه سرک تو آبدارخونه کشید و گفت: خدمتگزار داره خیار پوست می کنه
! بعد بی صدا سر اینکه کی بره اونو از آبدارخونه بکشه بیرون، با هم دعوا کردیم و من باختم. رفتم جلو و گفتم: سلام
. خانوم ... کارتون دارن. گفتن برین اون ساختمون. به نظرم باید چند تا کارتونو جا به جا کنید. اون بیچاره هم ول کرد و رفت. Trojan هم پرید و کل بسته رو خالی کرد تو کتری
!!!!! من شوکه شده بودم
! گفتم: مگه می خوای بکشیشون؟ خندید و گفت: عیبی نداره. اینایی که من می بینم. اینجوری نمی میرن
!
خیلی دلم واسه خدمتگزاره سوخت!!! همه ش نگران بودم که مبادا شور شدن چای ها رو بندازن گردن این بیچاره
! ولی Nimda گفت: این از بس آدم خوبیه
، هیچ کس فکر نمی کنه تقصیر این باشه. میدونن که کار بچه هاست.
زنگ که خورد، اون دو تا هم اومدن. وایسادیم جلوی دفتر و وانمود کردیم داریم با هم حرف می زنیم. صحنه ی جالبی بود
! با همون قلپ اول همشون نفله شدن
!!! خدمتگزار هم سریعا همه چای ها رو برگردوند و مجبور شد از اول درست کنه. ما هم با احساس پیروزی برگشتیم تا به امتحان مستمر زنگ بعدمون گند بزنیم
!!!

