تا حالا شده دلتون بخواد بمب تو مدرسه منفجر کنین![]()
؟ اگه دلتون نمی خواد که هیچی، ولی اگه مثه من وقتی مدیر معاوناتون یکی ۶ متر می پرن هوا ذوق می کنین، یه خاطره براتون تعریف می کنم تحت این عنوان: "چگونه بمب اتم بی خطر بسازیم
؟" (البته در رنگ ها، اندازه ها، طعم ها، کیفیت ها و مارک های مختلف
!!!)
یه بار که از اردو برگشته بودیم مدرسه (حول و حوش ساعت ۹ شب) دیدم آبدارچیمون که قربونش برم الهی
!!! (به قولNew Folder: خدمتگزار زن
!) کلید آبدار خونه رو تو درش جا گذاشته
! من هم (بازم به قول New Folder) به بشریت لطف کرده و کلید رو گلابی کردم
(فکر کردم بالاخره یه روزی، یه جایی، یه وقتی ، یه جوری، یه چیزی، یه کسی بهم میگه: آن چیز که خوار آید/ یک روز به کار آید
) .
فرداش ساعت ۶ صبح اومدم مدرسه و یک عدد تن ماهی گذاشتم روی اجاق آبدار خونه و زیرش رو هم کم کردم که ۲ دقیقه بعد نترکه![]()
! با اون کلید درو قفل کردم و سوراخ کلید رو هم با آدامس و خلال دندون پر نمودم
(خاطره ی این پر کردن سوراخای کلید رو هم بعدا خودم براتون می آپم
).
رفتم و تا ساعت ۷:۳۰، ۸ که زنگ می خوره، خودمو یه جایی بیرون مدرسه گم و گور کردم (فکر بد نکنید
. رفتم مشقامو نوشتم
). ساعت ۸ که برگشتم، بقیه رو پیدا کردم و جیریانو شرح کامل دادم. چون نقشه یهویی به ذهنم رسیده بود، فرصت نشد از قبل بهشون بگم. این بود که وقتی شنیدن، فکاشون افتاد کف حیاط.
.
من زنگ اول ریاضی داشتم. دبیرمون یک آدم سوسول فوفول تیتیش مامانی سر خود معطل![]()
بود که نگو و نپرس! دور و بر ۸:۴۵ تا ۹ بود که یهو صدای انفجار اومد و مدرسه رو صدای جیغ بچه ها برداشت...
!
دبیر ریاضی مون رو که یکی باید میومد جنازه شو جمع کنه
. به قول خودش ۱۲ امام اومدن جلو چشمش
(با توجه به چیزایی که تعریف کردم، باید به راحتی فهمیده باشید که دبیرمون زن بود
).
خداییش خیلی صدای وحشتناکی بود
. بالاخره یه قوطی فلزی منفجر شده بود!!! خلاصه خیلی طول کشید تا دوباره بچه ها و دبیرا و ... به حال عادی برگردن![]()
. آخرای زنگ بود که موفق شدن درو از لولا در بیارن و با اون صحنه ی دلربا رو به رو بشن
! زنگ تفریح آبدارخونه تبدیل شد به موزه لوور
! آخه بچه های ما یه رگ کارآگاهی - فضولی - دارن
. Red Code می خواست یه میز بذاره دم در آبدارخونه و برای بازدید از صحنه ی جنایت بلیط بفروشه
!!! طی بازدیدی که ما از آبدار خونه داشتیم، انگار تمام در و دیوار اونجا رو با تکه های خوشبوی تن ماهی کاغذ دیواری کرده بودن
. الهی Nimda بمیره واسه آبدارچیمون
! اون یه کلید جا گذاشت، منم یه آبدارخونه ی چرب و کثیف براش به جا گذاشتم! معاونا که هنوز تو کفش موندن. ایشالا تا آخر همین جوری باشن
!
چی کار کنم
؟ دست خودم که نیس! با این کارا حال می کنم
. البته احتیاج به گفتن نیست که من دختر خیلی خیلی خوبیم![]()
![]()
. فقط خورده شیشه ام زیاده
!
نویسنده: Trojan